سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
لطیفه های از آب گذشته !!!3 - جک و لطیفه
 
 تعداد کل بازدید : 2654163

  بازدید امروز : 183

  بازدید دیروز : 623

جک و لطیفه

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

درباره خودم

جک و لطیفه
حسن علی مدنی[53]
پر از جک و لطیفه های زیبا

 

لینک به لوگوی من

جک و لطیفه

 

دسته بندی یادداشت ها

جبهه . جک . جنگ . دفاع مقدس . طنز . لطیفه .

 

بایگانی

لطیفه های از آب گذشته!!! [6]
لطیفه های از آب گذشته 2! !!!!!! [9]
لطیفه های از آب گذشته!!!! 3 [10]
لطیفه های از آب گذشته !!!3 [11]
بهار 1385
پاییز 1384 [2]
تابستان 1384 [6]
بهار 1384 [3]

 

اشتراک

 

 

   1   2      >

ها... ها... ها...!!! جک و لطیفه!

نویسنده:حسن علی مدنی::: سه شنبه 25/12/83::: ساعت 3:43 عصر
ها، ها، ها ...!

آرزوی کودکی
اولی: تا به حال به هیچ کدام از آرزوهای دوران کودکی ات رسیده ای؟
دومی: بله، وقتی بچه بودم و مادرم موهایم را شانه می کرد، آرزو داشتم کچل بشوم!


اسب
اسب کشاورزی را دزد برده بود. یکی گفت: «تقصیر خودت بود که اسب را خوب نبستی.»
دیگری گفت: «تقصیر پسرت بود که در طویله را باز گذاشته بود.»
کشاورز گفت: «همه تقصیرها از ماست. دزد بیچاره هیچ گناهی ندارد!»


پوست موز
یک نفر پوست موزی روی زمین می بیند و می گوید: «ای وای! باز هم باید بیفتیم!»


آرزوها
یک روز به یک نفر می گویند: «سه تا آرزو کن.»
- اول یک ماشین پژو ۲۰۶ پیدا کنم؛ بعد یک ۲۰۶ دیگر پیدا کنم؛ سومین آرزویم هم این است که یک ۲۰۶ پیدا کنم.
- چرا هر سه تا آرزویت یکی بود؟
- برای این که این سه تا را بفروشم و یک ماکسیما بخرم.


امتحان تاریخ
معلم تاریخ: آهای! تو که با آن قد بلندت ته کلاس ایستاده ای و بر و بر من را نگاه می کنی، بگو اسکندر مقدونی که بود.
- نمی دانم.
- چه کسی ناصر الدین شاه را کشت؟
- نمی دانم.
- پس با این وضع چطور می خواهی امتحان تاریخ بدهی؟
- من که نمی خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاری کلاس را تعمیر کنم.


 



  • کلمات کلیدی :

  • لطیفه‏های از آب گذشته!!!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: دوشنبه 17/12/83::: ساعت 6:55 صبح

    ها ها ها...


    مسأله کوچک
    دو نفر از کارکنان راه آهن با هم صحبت می کردند.
    اولی می گوید: «شنیدی پرویز را اخراج کردند.»
    دومی: «آره، می گویند بی اجازه وارد اتاق رئیس شده بود.»
    اولی: «ای بابا به خاطر مسأله به این کوچکی؟»
    دومی: «آخر او با لوکوموتیو وارد اتاق رئیس شده بود!»


    علت نمره صفر
    پدر: بگو ببینم چرا تو همیشه نمره صفر می گیری؟
    پسر: چون من ته کلاس می نشینم.
    پدر: چه ربطی دارد؟
    پسر: آخر شاگردهای کلاسمان زیادند، وقتی نوبت من می شود، دیگه نمره ای جز صفر نمی ماند!


    بیست سؤالی
    شرکت کننده: «تو جیب  جا
    می شود؟»
    مجری: «بله، ولی اگر بگذاری توی جیب، جیبت ماستی می شود!»


    اکثریت
    از دیوانه ای پرسیدند: «چرا تو را به دیوانه خانه آورده اند؟»
    دیوانه پاسخ داد: «من فکر می کردم همه مردم دنیا دیوانه هستند و همه مردم دنیا هم فکر می کردند من دیوانه ام. بالاخره اکثریت برنده شدند!»


     



  • کلمات کلیدی :

  • با هم بخندیم!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: شنبه 8/12/83::: ساعت 4:19 عصر

    ها ها ها ...!


    تنبلی
    دانش آموز تنبلی به دوست خود گفت: ای کاش در مدرسه هم مثل بعضی از مغازه ها که بالای دیوار آن نوشته اند: جنسی که فروخته شد پس گرفته نمی شود، می نوشتند: درسی که داده شد، پس گرفته نمی شود!


    بدون تردید
    اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
    دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است.


    فاصله خنده و گریه
    از شخصی پرسیدند: فاصله میان خنده و گریه چیست؟
    او جواب داد: انسان با چشم گریه می کند و با دهان می خندد،
    فاصله میان دهان و چشم هم دماغ است.جکستان


    رژیم غذایی
    اولی: من تصمیم گرفته ام بعد از این، فقط غذاهای گیاهی بخورم.
    دومی: لابد با مشورت دکتر تصمیم گرفته ای؟
    اولی: نه، با مشورت قصاب محل، چون او دیگر حاضر نیست به من نسیه بفروشد.


    در مطب روان پزشک
    دکتر: خب، بیشتر، وقتی به چه چیزی فکر می کنی افسرده می شوی؟
    بیمار: راستش را بخواهید، به پرداخت ویزیت!



  • کلمات کلیدی :

  • جک و لطیفه

    نویسنده:حسن علی مدنی::: چهارشنبه 28/11/83::: ساعت 1:46 عصر

    ها، ها، ها ...!
    قدرت
    اولی: پدر من با یک دست، هر اتومبیلی را که بخواهد می تواند نگه دارد؟
    دومی: دروغ نگو! مگر ممکن است؟
    اولی: آخه پدر من افسر اداره راهنمایی و رانندگی است.


    مسابقه
    اولی: چرا اسب تو توی مسابقه برنده نشد؟
    دومی: چون اسب من خیلی
    با ادب است، به اسب های دیگری می گوید: اول شما بفرمایید.


    استدلال منطقی!
    قاضی: مرد حسابی، چرا از دیوار مردم بالا می روی؟
    دزد: خب برای اینکه درهای خانه هایشان بسته است!


    خواب و خوراک!
    اولی: دیشب خواب دیدم یک ظرف ماکارونی خورده ام.
    دومی: برای همین است که بلوز دستبافت نصف شده است!


    بیماری
    یک نفر می رود مطب دکتر و می گوید: «آقای دکتر، مشکل من این است که کسی مرا تحویل نمی گیرد!»
    دکتر می گوید: «مریض بعدی!»


    در کلاس فیزیک
    معلم از دانش آموز پرسید: جسم شفاف چه جسمی است؟
    دانش آموز جواب داد: جسمی که نور از آن عبور  کند.
    معلم: دو تا مثال بزن!
    دانش آموز: نردبان، غربال.


    نظر یادتون نره!   اگر این وبلاگ کمی کاستی دارد به ما یادآور شوید تا آن را برطرف کنیم.


     



  • کلمات کلیدی :

  • لطیفه‏های از آب گذشته!!!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: یکشنبه 25/11/83::: ساعت 11:15 صبح

    ها ها ها...!


    در کلاس دستور
    معلم به دانش آموز :«یک جمله بگو در آن چای باشد.»
    دانش آموز :«اجازه ! قوری.»


    مشکلات
    روزی سه نفر در مورد مشکلات خود صحبت می کردند.
    اولی گفت: وقتی پای پله
    می ایستم، نمی دانم باید بالا بروم یا پایین؟
    دومی گفت: وقتی جلو یخچال می ایستم، نمی دانم در یخچال را ببندم یا باز کنم؟
    سومی گفت: خدا را شکر که من این قدر دچار فراموشی نیستم. برای این که چشم نخورم، به در چوبی می زنم و بعد می گویم: «کی در می زند؟!»

     
    علت
    اولی: چرا دستت شکسته
    است؟
    دومی: دیروز روی دیوار راه می رفتم که یک دفعه دیوار تمام شد و افتادم.

     

    دلخوری
    معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت کمک نمی گیری؟
    دانش آموز: آخر او از دست شما دلخور است.
    معلم: از دست من، چرا؟
    دانش آموز: چون شما هفته قبل به انشای او نمره بدی دادید!

     

    شکارچی ها
    شکارچی اول: ببین چه کبک زیبایی شکار کرده ام.
    شکارچی دوم: این که کلاغ است نه کبک.
    شکارچی اول: نه دیروز برادرش را زدم، امروز او لباس سیاه پوشیده است! 

    دست یا زبان
    مادر: پرویز جان، مگر زبان نداری که دستت را دراز می کنی وسط سفره؟
    پرویز: زبان دارم ، ولی زبانم به وسط سفره نمی رسد!


    اسب با ادب
    اولی: چرا اسب تو در مسابقه برنده نشد؟
    دومی:  چون اسب من خیلی با ادب است و به بقیه اسب ها می گفت اول شما بفرمایید!


    شما هم می توانید لطیفه‏هایتان را برای ما ارسال نمایید تا ما لطیفه ونام شما را در این وبلاگ به ثبت برسانیم.



  • کلمات کلیدی :

  • لطیفه‏های ورپریده!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: چهارشنبه 21/11/83::: ساعت 1:14 عصر

    ها ها ها...


    در همسایگی
    محسن به همسایه اش گفت: «جلوی این سگت را بگیر! امروز جوجه ما را خورده است.»
    همسایه او با خوشحالی گفت: «خوب شد گفتی که دیگه امروز بهش غذا ندهم.»


    در کلاس  فارسی
    معلم به دانش آموز: ساعت را بخش کن!
    دانش آموز: اول سا دوم عت.
    معلم: صداشو بکش!
    دانش آموز: تیک تاک! تیک تاک!


    پرحرفی
    اولی: ببخشید با حرف هایم سرشما را درد آوردم.
    دومی: نه اختیار دارید. من حواسم جای دیگر است.


    در کلاس فیزیک
    دبیر فیزیک: اگر بخواهیم ساختمانی را سیم کشی کنیم و لامپ های اتاق را به طور انشعابی ببندیم، چه می کنیم؟
    دانش آموز: اجازه آقا! سیم کش می آوریم.


    نهایت ادب
    دکتر: آقا جان! بفرمایید بیماری شما چیست؟
    بیمار: هر چه شما صلاح
    بدانید.


    شعبده بازی
    پسر: بابا دیدی توی سیرک چطور شعبده باز دستمال را تبدیل به گل کرد؟ چقدر شعبده باز ماهری بود!
    پدر: اگه این طوره پسرم، خودت هم شعبده باز ماهری هستی چون به راحتی یک دسته اسکناس را تبدیل به یک توپ می کنی!



  • کلمات کلیدی :

  • لطیفه‏های از آب گذشته!!!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: سه شنبه 20/11/83::: ساعت 5:26 عصر

    ها ها ها....
    اسب بخار
    مردی در هوای سرد، اسبی را دید که از بینی اش بخار بیرون می آمد.
    با خود گفت: فهمیدم، پس اسب بخار که می گویند همین است!


    عموم
    اولی: با عمویت کجا می روی؟
    دومی: او را می برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خرید برای عموم آزاد است!»


    قوه بینایی
    اولی: آیا به نظر تو هویج باعث تقویت قوه بینایی می شود؟
    دومی: بله، قطعاً؛ چون تا به حال خرگوشی ندیده ام که عینک زده
    باشد!


    بیماری
    اولی: من یک پسر دارم که هر روز بیشتر شبیه من می شود؟
    دومی: اگر وقت داری ببر دکتر تا جلوی این بیماری را بگیرد!


    نام گذاری
    اولی: اسم پسرت را چه گذاشتی؟
    دومی: سامان.
    اولی: سیمان بگذاری بهتر است، سنگین تر است!


    صرف فعل خوردن
    معلم: سعید فعل خوردن را صرف کن!
    سعید: آقا اجازه! با قاشق و چنگال؟



     نظر یادتون نره!



  • کلمات کلیدی :

  • نظرات

    نویسنده:حسن علی مدنی::: سه شنبه 6/11/83::: ساعت 2:15 عصر
    ما منتظر نظرات شما هستیم.

  • کلمات کلیدی :

  • نظر بدین!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: پنج شنبه 17/10/83::: ساعت 3:55 عصر

    نظرهایتان را بنویسید.


    منتظریم!



  • کلمات کلیدی :

  • نظر!

    نویسنده:حسن علی مدنی::: سه شنبه 24/9/83::: ساعت 2:16 عصر
    چرا نظر نمیدین؟!

  • کلمات کلیدی :

  •    1   2      >

    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    طنز دفاع مقدس!
    دوباره جک و لطیفه!
    داستان طنز
    اطلاعیه انجمن حمایت از حیوانات نجیب و شریف
    باز هم لطیفه!!!
    [عناوین آرشیوشده]


    [ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

    ©template designed by: HASSAN ALI

    Forecast | Maps | Radar