Weather Forecasts | Weather Maps | Weather Radar
 RSS  | خانه | ارتباط با من | درباره من | پارسي بلاگ|مجموع بازديدها: 922550 | بازديدهاي امروز: 1204
موضوعات
تفريح
سرگرمي‏ها
جستجو
لوگوي وبلاگ

لينک هاي ديگر







کشکول حاجي
بسيم
گل گندم
یار دبستانی
همکلاسی های کلاس 2/7
ترفندهاي ويندوز اکس‏‏پي
سرويس تلفن
يا صديقه کبري
لبخند
دفترچه
ايران سهراب
اشتراک

نام:

ايميل:

 
آرشیو
لطيفه هاي از آب گذشته!!! [6]
لطیفه های از آب گذشته 2! !!!!!! [9]
لطیفه های از آب گذشته!!!! 3 [10]
لطیفه های از آب گذشته !!!3 [11]

واقعا معذرت مي‏خواهم که به نظراتتون جواب ندادم آخه بيشترشون درخواست تبادل لينک بود، ولي سعي مي‏کنم از اين به بعد به نظراتتون رسيدگي کنم!


ماجراي طنز


روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم

موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 7:6 عصر سه‏شنبه 23/5/1386)
موضوعات:

انجمن حمايت از حيوانات نجيب و شريف اهلي و وحشي خانگي و غير خانگي ( کوچگي - خياباني - بياباني - کوهستاني - جنگلي - رودخانگي - دريايي - صحرايي - هوايي و غيره و غيره و غيره) هرگونه استفاده ابزاري (براي حمل و نقل) از هر گونه قاطر، اسب، يابو ، الاغ، کره خر، شتر و غيره را براي طي طريق در کوره راه هاي زندگي اکيداً ممنوع و قدغن اعلام کرده است و مرتکبين به اين گونه اعمال را وعده به کيفري سخت و مجازاتي سنگين داده است. متن اطلاعيه به شرح زير است:
براي خواندن اطلاعيه ادامه مطلب را کليک کنيد. ادامه مطلب...


نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 9:0 صبح شنبه 12/12/1385)
موضوعات:

سلام من واقعا معذرت ميخواهم که 9ماه است به روز نشده ام! اما من تصميم دارم زين پس حداقل ماهي يک بار به روز شوم.
از نظرات اميدوارکننده شما متشکرم!!!


نوشته هاي از آب گذشته!!!!


جکهاي ملانصرالدين


ملا در بالاي منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضي است بلند شود. همه ي مردم بلند شدند جز يک نفر. ملا به آن مرد گفت : تو از زن خود راضي هستي؟ آن مرد گفت : نه ... ولي زنم دست و پامو شکسته نمي تونم بلند شم!



يک روز ملانصرالدين خرش را در جنگل گم مي کند. موقع گشتن به دنبال آن يک گورخر پيدا مي کند. به آن مي گويد: اي کلک لباس ورزشي پوشيدي تا نشناسمت!


لطيفه


مردي که در و پنجره مي ساخت رفته بود خواستگاري، پدر عروس پرسيد : آقا داماد چه کاره اند؟ داماد خواست کلاس بذاره گفت : من ويندوز نصب مي کنم!!!


غضنفر رو براي اولين بار مي برند توي هلي کوپتر ، توي آسمان از سمت چپي اش مي پرسه : شما گرمتونه ؟ طرف مي گه : نه. از سمت راستي اش مي پرسه شما گرمتونه ؟ اون يکي هم مي گه نه. بعد غضنفر بلند مي گه : آقاي خلبان هيچ کس گرمش نيست. اون پنکه سقفي رو خاموشش کن (پره هاي هلي کوپتر!)


يه بار يه ديوونه دنبال رئيس بيمارستان مي اندازه . خلاصه رئيس بيمارستان رو تو يه بن بست گير مياره. رئيس بيمارستان با ترس مي گه از جون من چي مي خواي ؟ ديوونه هه مي ره با دست بهش مي زنه مي گه حالا تو گرگي!








نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 7:45 عصر چهارشنبه 9/12/1385)
موضوعات:

جوک



 



      به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟



      اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!



     غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!



      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"


 


              غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!   


 


 مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!


             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!


                 ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.


 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 6:49 عصر يکشنبه 31/2/1385)
موضوعات:

سلام ببخشيد مدتي نبودم. خب درس و مشق و اينا باعث ميشه که نرسيم زود به زود به روز شيم.  شرمنده‍، خداحافظ


 ها، ها، ها ...!

غافلگيري
از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»
پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميکروب ها را غافلگير کنم.»
اشتباه

شخصي ميخي را برعکس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي کني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

دنياي گنجشکي
يک روز يک گنجشک با يک موتوري تصادف مي کند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»

موهاي سفيد

پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي کني، يکي از موهايم سفيد مي شود.»
پسر:« حالا فهميدم که چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»

 طرفداري
دو شکارچي با هم صحبت مي کردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله کند، چه مي کني؟»
دومي: «با تفنگ شکارش مي کنم.»
اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»
دومي:« مي روم بالاي درخت.»
اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟»
دومي: «خب، پشت يک صخره پنهان مي شوم.»
اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومي:« توي گودالي دراز مي کشم.»
اولي: «اگر گودال هم نبود؟»
در اين موقع، شکارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش!  بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!

 پشيماني
شبي ملانصرالدين خواب ديد که کسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي کند که ۱۰ دينار بدهد که عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»

 

 



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 4:13 عصر چهارشنبه 9/9/1384)
موضوعات:

لطيفه هاي ملا نصرالديني


علت جنگ


شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله کشيده اي محکم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!


راه گم کرده


ملا خود را از دست طلبکاران به مردن مي زند، او را شستشو داده کفن مي کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن کنند اما تشييع کنندگان راه قبرستان را گم مي کنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا که طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!


کندن بال مگس


ملا در اتاقش نشسته بود که مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يک بالش را مي کند. مگس کمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي کند. او مي گويد: بپر  ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنيد گوش او کر مي شود!


عقل سالم 


 زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي کرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند که داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!


 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 7:50 عصر شنبه 2/7/1384)
موضوعات:

ها، ها، ها ...!

نصيحت پدرانه
پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممکن است بفرماييد که دروغگويي را از چه سني شروع کرديد؟»

 موش مردگي
يک نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

 در چشم پزشکي
پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يک حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عکس بگيرم.»

 در کلاس درس
معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه!  برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

 نشاني
اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 فراموشي
مردي به مطب پزشک رفت و گفت: «آقاي دکتر! چند وقتي است که بيماري فراموشي گرفته ام. چه کار کنم؟»
پزشک:« اول بهتر است تا فراموش نکرده اي، ويزيت مرا بدهي.»

 در کلاس رياضي
معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»
ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و کاري هم به کارش نداريم.»

 



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 2:55 عصر دوشنبه 21/6/1384)
موضوعات:

ها، ها، ها ...

 

تکرار تاريخ
پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست که مي گفتيد اولين دفعه که ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست که هميشه مي گوييد تاريخ تکرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تکرار شد.»

آموزش
از مردي پرسيدند: «کباب را چطور مي پزند؟»
مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست کنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»

واي ...!
مشتري: « اين کت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يکي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

آرزوي سلامتي
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي کند.»
شخص عيادت کننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

اسفناج
يک روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»
دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»

 

نسخه دکتر
بيمار:« آقاي دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي کند!»
دکتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 12:2 عصر شنبه 5/6/1384)
موضوعات:

ها، ها، ها ...!


بيکاري
شخصي ساعتش کار نمي کرد. رفت گشت، برايش کار پيدا کرد.

در عکاسي
عکاس:«دوست داريد عکستان را چگونه بگيرم؟»
مشتري:«مجاني!»


به شرط چاقو
مردي بادکنک فروشي باز کرد، اما بعد ازمدتي ورشکست شد، چون بادکنک هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
 
در کلاس فارسي
معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان کلاس تکليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع کلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه!  حرف اضافه.»


درسينما
اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»
دومي:«مي تواني حرفت را ثابت کني؟»
اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»


در کلاس زيست شناسي
معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»
سعيد:«قورباغه و برادرش.»


دروغگوها
اولي: «يک روز توپم را شوت کردم، رفت کره ماه، خورد توي سر يک نفر و برگشت.»
دومي: «عجب! پس آن توپي را که خورد توي سرم تو شوت کرده بودي؟»


نظر يادتون نره!                   اين وبلاگ را به دوستانتان معرفي کنيد.





نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:3 عصر يکشنبه 9/5/1384)
موضوعات:

ها، ها، ها ...!

دزدي
صاحب خانه:« آي کمک، کمک! دزد!»
دزد:« داد نزن بابا! کمک لازم نيست،  من با خودم چند نفر آورده ام.»


استراحت
اولي:« از بس استراحت کردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يک کم استراحت کن.»


نقاش تنبل
اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»
دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»


جملات کوچک به سبک انسان هاي بزرگ!!!


* دريا براي صرفه جويي در آب، کمتر موج مي فرستد.
* روزگار غريبي است. يکي در آبپاش گلاب دارد و يکي در گلاب پاش آب هم ندارد!
* فکرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.
* ساز شکسته را در دستگاه سکوت کوک مي کنم.
* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن کجي مي کند.
* از دودلي خسته شده بودم، يکي از آنها را يدکي نگه داشتم.
* زنبور تنها پزشکي است که بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.


خارج از متن


دزدي عمر
از کسي پرسيدند:« چند سال
داري؟»
گفت:« هجده، هفده، شايد شانزده، احتمالا پانزده...! »
رندي گفت:« از عمر چرا مي دزدي؟ اين طور که تو پس  پس مي روي، به شکم مادرت باز مي گردي!»
مولوي، « مثنوي »
سکوت
در مجلس معاويه، يکي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم. پس در اين مقام، سکوت بهتر است.»
محمد عوفي،« جوامع الحکايات»

 




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:51 عصر پنجشنبه 30/4/1384)
موضوعات:

جملات کوچک به سبک انسانهاي بزرگ!


غروب از قايم‏باشک شب و روز خسته شد.


براي اينکه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل کرد.


نگاهش آن‏قدر يخ بود که وقتي نگاهم کرد، از شدت سرما لرزيدم.


در روز باراني چتر الگوي فداکاري است.


ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.


عکس توقف زمان است.


آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.


 آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.


 هر لقمه‏اي را که فرو ميدهم، معده‏ام فرياد مي‏زند: خوش آمدي!


 وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.


 براي اينکه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميکروسکوپ ميگذارم.


 لطيفه هاي از آب گذشته!!!


 در اتوبوس
اتوبوس طبق معمول خيلي شلوغ بود. مسافري عصباني به آقاي چاقي که پهلويش ايستاده بود، گفت آقا! ممکن است هل ندهيد!
مرد چاق با اوقات تلخي گفت: هل نمي دهم، دارم نفس مي کشم.


در استخر
فيلي در استخري شنا مي کرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون کارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.


چشم نخوردن
جلال:  سعيد، چرا معلم شما اين قدر به تخته سياه مي زند؟
سعيد: خوب معلوم است! براي اين که ما دانش آموزان چشم نخوريم!


عينک دودي


روزي مردي با عينک دودي کنار دريا مي رود و مي گويد:    چقدر نوشابه سياه!




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 5:48 عصر شنبه 25/4/1384)
موضوعات:

ها ها ها ...!    

 

شيوه مطالعه
اولي:« کتابي را که بهت دادم خواندي؟»
دومي: «بله، آخرش خيلي خوب بود.»
اولي:« اولش چه طور بود؟»
دومي: «هنوز اولش را نخوانده ام.»

 

تاريخ سيب زميني
معلم به دانش آموز:« بگو ببينم! سيب زميني از کجا پيدا شد؟»
دانش آموز:« از زماني که اولين سيب از درخت به زمين افتاد.»

 

آرزو
سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه کسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين که دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

قوه بينايي
اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام که عينک زده باشد.»

 

در کلاس رياضي
معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از کيسه خليفه مي بخشيد؟! »



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 12:43 صبح شنبه 18/4/1384)
موضوعات:

ها ها ها...!


آرزوي بهبود
روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و احوالش را پرسيد. دوستش گفت:« تبم قطع شده است، اما گردنم هنوز درد مي کند.»
آن شخص گفت: «ناراحت نباش، اميدوارم آن هم به زودي قطع شود!»

علت
پسر از مادرش پرسيد: «مادر جان!  توي اين شيشه روغن موي سر بود؟»
مادر با خونسردي جواب داد: «نه، چسب بود، چسب مايع.»
پسر با وحشت گفت: «حالا فهميدم چرا هر کاري مي کنم، نمي توانم کلاهم را از سرم بردارم!»

 

راه حل
اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه کار کنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار کانال دو.»

شکار شير
اولي: «يک روز به يک شير حمله کردم و دمش را بريدم.»
دومي:« پس چرا سرش را نبريدي؟»
اولي:« آخر قبل از من، يک نفر ديگر سرش را بريده بود. »
 
توصيه مادرها
مادر: «پسرم!  باز هم که با اميد دعوا کرده اي!  مگر نگفتم هر وقت عصباني شدي، تا ۵۰ بشمار تا عصبانيتت تمام شود و دعوايت نشود؟»
پسر:« بله مادر جان!  گفته بوديد، اما مادر اميد به او گفته بود که فقط تا ۳۰ بشمارد!»

 

حادثه
يک روز يک نفر از کنار ديوار مي گذرد، يک کاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و کاغذ را باز مي کنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

قصه تکراري
روزي روباهي مي رود پيش کلاغي و مي گويد:« به به. عجب دمي، عجب پايي!»
کلاغ با خونسردي مي گويد:
« کجاي کاري بابا! من خودم دوم راهنمايي ام.»

بي سوادي
پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، کتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين کار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

خبر بد
پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت که از اين به بد هر کسي مسأله رياضي را غلط حل کند ، تنبيه
مي شود»

 



نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 3:51 عصر شنبه 28/3/1384)
موضوعات:

ها ها ها.....


غربت
يک نفر مي خواهد برود خارج و با خودش سه کيلو قند مي برد. از او مي پرسند:« اينها را کجا مي بري؟»
مي گويد:« آخر شنيده ام غربت تلخ است.»


احوال پرسي
اولي: «حالت چه طور است؟»
دومي:« خوب است. تازه موکتش کرده ام.»


وارونه
فردي ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي کوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري که شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه کار مي کني؟ اين ميخ که براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»


لاف زني
روزي يک شخص لاف زن با يک آدم قوي هيکل دعوايش مي شود. قبل از هر حرکت لاف زن، مرد قوي هيکل چند تا مشت به او مي زند و پرتش مي کند. آدم لاف زن در حالي که نفسش بالا نمي آيد، به جمعيتي که مشغول تماشا هستند مي گويد: «شما مي گوييد چه کارش کنم؟»


مسابقه فوتبال
ناظم:« چرا اين قدر دير به مدرسه آمدي؟»
دانش آموز:« آقا اجازه! من داشتم خواب يک مسابقه فوتبال مي ديدم. چون بازي به وقت اضافه کشيد، ناچار شدم خواب بمانم تا نتيجه آن معلوم شود.»

در کلاس علوم
معلمي در کلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي که در دست معلم بود نگاه کرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يک صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از کفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»


راننده ناشي
شخصي که تازه ماشين خريده بود به تعميرگاهي رفت و به مکانيک گفت: «آقا، لطفاً ببينيد اين ماشين چه اشکالي دارد که مدام به درو ديوار مي خورد.»


نظر يادتون نره!!!!




نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 2:35 عصر پنجشنبه 5/3/1384)
موضوعات:

هاهاها...!!!


دست پخت
از يک نفر که با پا غذا درست مي کرد پرسيدند: «چرا با پا آشپزي مي کني؟»
جواب داد: «آخر دست پختم خوب نيست.»


در تيمارستان
رئيس تيمارستان به يکي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست که اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»


در کلاس رياضيات
معلم به دانش آموز: اگر تو
۲۰۰ تومن پول داشته باشي و برادرت ۵۰ تومن آن را بردارد، چه قدر پول برايت مي ماند؟
دانش آموز:« ۳۰۰ تومن.»
معلم با عصبانيت:« ۳۰۰ تومن؟!»
دانش آموز: «چون آن قدر گريه مي کنم تا پدرم ۱۵۰ تومان ديگر هم به من بدهد!»


خواب
اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دومي: «من هم خواب ديدم که يک غذاي خوشمزه خورده ام.»
اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نکردي؟»
دومي: «مي خواستم دعوتت کنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»


علت طاسي
اولي: «چي باعث شد سر شما طاس شود؟»
دومي: «باد.»
اولي: «چرا باد؟»
دومي:« آخر باد کلاه گيسم را برد!»


در کلاس علوم
معلم:« حامد!  توضيح بده که سيب زميني چگونه به دست مي آيد. »
حامد: «اجازه آقا!  با پرداخت مقداري پول!»


نصف پرتقال
معلم رياضي از دانش آموز پرسيد: «اگر مادرت به تو بگويد نصف پرتقال را مي خواهي يا هشت شانزدهم، کدامش را انتخاب مي کني؟»
دانش آموز پاسخ داد: «نصف پرتقال را!»
معلم گفت: «مگر نمي داني نصف پرتقال با هشت شانزدهم پرتقال يکي است؟»
دانش آموز جواب داد: «چرا آقا! مي دانيم، ولي پرتقالي که شانزده تکه شده باشد، قابل خوردن نيست.»

يک سايت توپ!


نويسنده: حسن علي مدني( :: ساعت 5:21 عصر پنجشنبه 8/2/1384)
موضوعات:

Designers
HassanAliحق چاپ محفوظ است
[23/5/1386- 7:6 ع] داستان طنز
[12/12/1385- 9:0 ص] اطلاعيه انجمن حمايت از حيوانات نجيب و شريف
[9/12/1385- 7:45 ع] باز هم لطيفه!!!
[31/2/1385- 6:49 ع] جوک...جک...لطيفه.........
[9/9/1384- 4:13 ع] لطيفه هاي از آب گذشته!!! جديد! جديد!
[2/7/1384- 7:50 ع] ماجراهاي خنده آور ملانصرالدين!!!
[21/6/1384- 2:55 ع] بخوانيد و بخنديد!!!
[5/6/1384- 12:2 ع] لطيفه هاي از آب گذشته!!!!
[9/5/1384- 3:3 ع] لطيفه هاي از آب گذشته!!!
[30/4/1384- 3:51 ع] جوک و لطيفه و جملات خنده دار...
[25/4/1384- 5:48 ع] بخوانيد و بخنديد!!!
[18/4/1384- 12:43 ص] لطيفه هاي از آب گذشته!!!
[28/3/1384- 3:51 ع] لطيفه هاي از آب گذشته!!!
[5/3/1384- 2:35 ع] لطيفه‏هاي از آب گذشته!!!
[8/2/1384- 5:21 ع] لطيفه هاي از آب گذشته!!!
[آرشيو شده ها]